سلطان جاز ویگن

 

اواسط سال 2000 بود که روزی آریس دوست هنرمندم تلفن زد و خواست که مطلبی برای جشن پنجاهمین  سال فعالیت هنری ویگن که به همت دوستانش در آمریکا برگذار میشود بنویسم . از آنجا که خود نیز یکی از علاقمندان صدا و شخصیت ویگن عزیز بودم و هستم مطلب زیر را نوشتم هر چند یک ارزن از خروار ها را نتوانستم به روی کاغذ بیاورم اما به جهت محدود بودن زمان آن سعی کردم در عین آنکه بیان ساده و بی ریا باشد سر موئی از واقعیت راگفته باشم . حاصل کار نوشته ایست که در زیر میخوانید.

 با آرزمی سلامتی و باز هم موفقیت و پیروزی هر چه بیشتر برای این هنرمند خستگی نا پذیر و مردمی . 

  به نام خدائی که آفریننده عشق است

  سلام بر ویگن …… ویگن همیشه جوان ،  که بود و هست و خواهد بود …

 نقل یکی از خاطراتی که از دوره شیرین جوانی دارم بهانه ایست به جا برای آغاز کلام . برادر بزرگترم از همان نو جوانی شعر  میگفت و میـــدیدم که همیشه مورد تشویق دوستان و اقوام قرار میگیــرد و او بود که مرا با این موهبت الهی آشنا کرد ، نمیدانم  چند سالم بود و چگونه بود که دیدم خود نیز طبع شعری دارم و شاید همان شعر خواندن و یا شعر گفتن ها مرا به سوی خواندن و هر چه بیشتر نزدیکتر شدن به موسیقی کشانید.

حاج خانم مادرم که خدایش رحمت کند از همان اول که میخواندم با همان لهجه شیرین همدانی میگفت :

ــ ایشاءالله یه روز مثل ویگن یه خواننده خوش قد و بالا میشی .

بله آنروز ها عکس ویگن بود و گیتارش و به قول مادرم قد و بالای بلندش . آنها و شاید خیلی از آدمهای آنزمان با لالائی دلـنواز    ویگن بعد از داستـان های شب رادیو ایران که با صــدای گرم ( مانی ) اجـــــراء میشد چشمها را می بستند و به آرام آرام به خواب می رفتند…..

قصــدم تعریف از ویگن و شرح گذشته های پیوسته با او نیست و گـــر نه هر روز از آن روزگاران را باید نوشت بلکه تنها میخواهم    در این گرامیداشت منهم خودی نشان داده و سهمی داشته باشم که با این بهانه خودرا نیــز در میان دوستان او احساس کنم.

 و امـــــا خاج خانم و آرزو هایش …… وقتی از رادیوی جعبـــه ای فیلیپس رنگ و رو رفته خانه مان ترانه ای از ویگن پخش میشد دست از کار میکشید…….. پدرم ارتشی بود وکوتاه قد و تنهـــــا به چهچه زدن ایرج و گلپا علاقمند بود و تمام موسیقی را درصــــدای این دو میـــدید و همین امربه اضافه تو جه گاه گــدار مادرم به صــــدای ویگن باعث حساسیت او شــــده بود و خوب به خاطر دارم کـــه در زیر سقف چوبی خانه مان در همـــدان بین پدر و مادر یک رقابت محسوس وجود داشت ، ولی حاج  خانم هیچگاه سنگر را در مقابل مرد ارتشی خود خالی نکرد تا جائی که کار به نوعی از حکومت نظـــــــــامی خفیف در خانه کشیــــد که مجازات تخلف از این قانون خاموش کردن رادیو هنگامی که ویگن میخواند و چهره در هم کشیدن پدر و بهانه گیری های او بود که صد البته پایدار هم نبود.

 حاج خانم همیشه طرفدارسرسخت صدای ویگن ماند تا زمانی که خود بزرگ شده بودم و دست کوتاهی در زمینه هنر پیدا کرده بودم . مادرم هنوز هم روی حرف خود بود و برای من قد و بالائی درست مثل او آرزو میکردکه

متأسفانه هر گز به این آرزوی خود نرسید و هیچگاه کوچکترین وجه تشابهی بین قد و بالای من و ویگن پیدا نشد که نشد.

فراموش کردم که بگویم خانواده ما سالها بود که به تهران مهاجرت کرده بود یعنی از همان اوائل آغاز رقابت بین زن و شوهر هنر دوست . دو سال بعد هم یک تلویزیون خریده بودیم که خود کمی بیشتر به این رقابت ها ی خانوادگی دامن میزد. بعذ از تمام شدن دبیرستان با سرودن چند ترانه توانسته بودم در میان هنرمندان دوستان   خوبی پیدا کنم که یکی از آنها مرخوم صابر آتشین پدر گوگوش بود ، صابر در میان غذا های ایرانی به آبگوشت بز باش علاقه خاصی داشت و روزی که مادرم همین غذا را درست کرده بود ایشان را هم دعوت کرده بودم که با هم ناهار بخوریم ، پدرم از همان اوائل مهاجرت به تهران بازنشسته شده بود و در یک بنگاه ملکی به یکی از دوستانش کمک میکرد و همیشه برای صرف ناهار به خانه می آمد . سر سفره غذا حاج خانم حرف ویگن راپیش کشید و مرتب از صدای خوب او و قد بالای بلندش تعریف کردن و ماشالله گفتن . حساسیت پدر وقتی که   حرف از قد و بالای ویگن میشد کاملأ از چهره اش معلوم میشد . مرحوم صابر کاملأ متوجه این قضیه شده بود و با شیطنت های خاص و ظریف خویش گاهی به این حساسیت ها دامن میزد تا وقتیکه صحبت از آتش گرفتن  کاباره ویگن در آمریکا به میان آمد ، فراموش نمیکنم که کادرم در حالیکه با یک دست چادرش را گرفته بود  با دست دیگر از زیر چادر به سینه خود کوبید و با همان لهجه شیرین گفت :  

 ــ الهی  به حق پنج تن گلاراشان بابا قوری بگیره ….  چشمش زدن .

((گلاره یعنی چشم و بابا قوری  هم همان آب مروارید معروف است))

صابر هم برای بیشتر آب و تاب دادن به قضیه به پدرم گفت 

ــ  آقا جون شما هم یه چیزی بگو … همش که حاج خانم گفت …..

و پدر که موقعیت را برای تلافی مناسب دید بلافاصله گفت :

ــ  والله شی بگم ؟ ( یعنی چی بگم ؟) .. بیذار بگه ( بذار بگه ) … بری ( برای ) خودش میگه به آدمی که  صداش شیش دانگ نباشه و ندانه چهچه بزنه که نمیگن خواننده . ماشالله ماشالله گلپا با همان قد کوتاش پنج دیقه ( دقیقه) یه نفس چهچه میزنه….

یادش بخیر که مدت ها صابر عزیز به این موضوع اشاره میکرد و میخندید .

 کسانی که ویگن از نزدیک شناخته اند هیچ شکی در مورد شهامت و اسقامت و بردباری او در سخت ترین لحظات زندگی ندارند و اتکاء به نفس و خود سازی و سر فرود نیاوردن در مقابل اجحاف و زور و حتی جملات کوتاه و به یاد ماندنی را از او بار ها و بار ها دیده و شنیده اند که نتیجه سالیان دراز یک عمر فعالیت در محیط هزار رنگ هنر بوده و هست.

به هر حال همیشه علاقه مند به دیدار دو هنر مند بودم ، شادروان غلامحسین بنان و ویگن عزیز ، ویگن را بار ها از نزدیک دیدم و بنان را نیز در ماه های آخر عمرش بوسیله دوست مشترک و بزرگواری ملاقات کردم  و تا لحظه ای که او را در بستر خاکی و ابدیش در امامح زاده طاهر نهادند در کنار او و یارانش بودم که در همانجا  آخرین دیدار را نیز با شادروان محمودی خوانساری و شادروان مهدی سهیلی داشتم ، آنروز مثل امروز  فاصله به معنای سرزمین ها و دریا های دور نبود.

 

آری ویگن هنر مندی است که به راستی شایسته تقدیرو احترامی بیشتر از این هاست به قول آریس عزیز :

ــ چیز عجیبی است وقتی آدم ویگن را در حال خواندن می بیند به هیچ وجه پیری را در چهره و صدای او نخواهد یافت.

بدون شک لقب ( سلطان جاز) تنها شایسته او هست و خواهد بود اگر چه روزی به شوخی گفته بود :

ــ  کاش به جای سلطان جاز ( سلطان نفت ) بودم ……

به راستی اگر چنین میشد آیا ویگن امروز را در این لحظه با همین عزت و شکوه همانند یک جاودانه و سر بلند در کنار خود داشتیم و از این دو سلطان مختلف کدام یکی یرای همیشه خاطرات و اذهان میلیون ها هم وطن ماندنی بود ؟؟؟؟

هفت سال پیش که او را همچنان استوار و جوان دیدم که میخواند و میخندید شعری ترانه گونه برایش ساختم که تنها سپاسی بسیار کوچک بود به جهت عمری فعالیت و خوب خواندن . تا به حال آنرا برای خویش نگاه داشته بودم ولی اکنون آنرا به ویگن عزیز و خانواده خوبش و شما دوستدارانش تقدیم میکنم.

"موفق و پیروز باشید"

 

سلطان

ز خاطر کی روی سلطان                             

که در خاطـــر  تو میمانی

تو بی تاج و تو بی تختی                             

ولی همــــواره ســــلطانی

 

گل ســــــــــرخ تو میماند                               

به  باغ خاطــــــــــرات ما  

ز مهتاب تو میــــــــگیرد                             

چه رنگی خوش حیات ما

 

چه شبهائی که خواباندی                             

مرا با شــــــــــــعر لالائی

تو با هر داســــــتان شب                             

شدی همپـــــــــای تنهائی

 

 

به هـــــــر رنگ سپید مو                             

هزاران گفتــــــــگو داری

تو در شــهر صدا سلطان                             

همیشــــــــــــه آبرو داری

 

ترا از بچـــــــــــگی هایم                               

به خوبی می شناســم من

برای خاطــــــراتی خوش                               

زجان و دل سپاســـــم من 

 

بخوان تا لحظـــــــــه آخر                               

که عمری هست تکتازی

تو تنهائی در این میــدان                               

حریفی کو در این بازی ؟

 

بخوان با زخم گیتـــــارت                                 

بخوان ای مرد هر نسلی

همان لبخنــــــــد کنج لب                                 

شده معنـــــای هر فصلی