من پائیزیم

 


من به دلتنگی ها، به تنهائی ها و به دست و پنجه نرم کردن ها با دل گرفتگی ها، خوب عادت دارم… من زیبائی و رنگ سرخ فام غروب را بهتر از روشـــنائی، های طلوع می شناسم… من دلباخته پائیزم. میدانم که زیبا ترین فصل خداست، چرا که بی ریاست. آنگونه که هست خودرا می نمایاند…
من همه را دوست دارم… جاندار و بیجان را… من تمام حیوانات خــــدا را نیز دوست دارم… میش را دوست دارم… گرگ را هم دوســــت دارم… به گرگ هم خرده نمی گیرم که بره را میدرد… او نیـــــــــز زندگی را دوست دارد و می خواهد زنده بماند و حتما بچه هایش را بیشـــــــتر از بره ها دوست دارد…گرگ به دنیا آمده، گرگ خواهد ماند و گرگ خواهد مرد. اما هیچگاه نتوانستم گرگی را که در جلد میش به گله میزند و خوش باوران را پاره پاره میکنــــد دوست داشته باشم.
اینان فرصت هــــــــــــــا را از میان غفلت ها می قاپند و همــــــــه چیز را تنها  و تنـــــــها برای خود میخواهند. اینان چهار پائی هستند کـــــه بر حسب حادثه دو پا خلق شده اند …اینان ابر های تیره ای هستند که از آتش دل ســـــــوخته ای پروارشده اند نه از تبخیر آب زلال دریا… اینان صدا های گوشخراش شــــــــــغال های شب هستند نه ندا های دلنواز گلدسته های سحر… 
من همیشه گوش خوبی داشتم برای شـــنیدن درد دل دوست ولی خود کمتر گوشی را یافتم که بداند در دلم چه غوغائی بر پاست؟….
من خود نیز پائیزیم… من نیز آنچنانم که مرا دیده اید یا از من میدانید…
من همیشه حق را به شما داده ام… بد هستم اگر شما بگوئید بدم و خوبم اگـــــر فکر میکنید اینگونه ام….
روزی یکی از نشریه ها نوشت ( عاشقانه ساز )… بی گمان باید خوشحال میشدم، شدم اما از خود پرسیدم:
فلانی هنوز هم ناکجا آباد را باور نکــــــرده ای؟ یا تو از مرحله پرتی یا دیگران و چون همیشه حق را به دیگران داده ام به نا باوری خود رسیدم…
من چه عاشقانه سازی بودم که عاشقانه هایم را بســیاری دوست داشتند و بگفته برخی از آنها با عاشــــــقانه های من عاشق شـــده اند و دل به دست آورده اند ولی خود هر چه دویدم  به وصلش نرسیدم که نرسیدم… من فقط عشق را خوب میشناختم چون آرزویش را داشتم… من به جای اینکه از زمین خوردن کسی خنـده ام بگیرد به دلیلش می انذیشیدم که به دیگران بگویم تا زمین نخورند… من ســوژه  عاشقانه ها را در لحظات تلخ شیرین نیاز های خود و شما دیدم… سوژه های من عزیزانی بودند کــه میدیدم و می شنیدم در هوای عشـــق پر پر میزنند… آنانی بودند که هر چه داشتند در د که زیبای دلهایشان پیش چشم یار رو میکردند… آری سوژه های من همــه بودند… شما بودید… جعبه زیبای دلتان بود که با عقیق های آبی محبت شـــاهکاریست… درد ها و شادی های درون این جعبه ها بود… با شما می مانم چه با من باشید و چه نه… دلتنگ لحظه های خوش در کتــارتان بودنم … دلتنگ حرفهایتان… شادی هایتان… گله هایتان… هستم تا وقتیکه هستید و شادم تا وقتی که شادید… هیچ راهی را بسته نمی بینم.               آفریدگار عشق یار و یاورتان