شهر دل

دلنوشته های رحمان شکوفه پور

 

 


 

بالاخره اومدی…
چه کسی شهر خراب دلمو بهت نشون داد؟
کی بهت گفت تو این شهر یه حاکم هست که قصر دلش خالیه؟
کی گفت اونجا همه چی هست جز تو؟
از کجا دونستی که اونجا چشمه ها آبشون مثل آب مرداب ها کبوده؟
کی بهت گفت که قفل دروازة این شهر سالهای ساله  که زنگ زده؟
کی بهت گفت که دروازه بون این شهر همیشه در حال چرت زدنه؟
کجا خووندی که اینجا دیواراش اینقده بلندن که پائیزتو شهر موندگار شده و نمیتونه بره بیرون… 
کجا خووندی که حاکم شهر ، تب زده اس و چشم به راه نسیم صبحه؟
چرا دیر اومدی؟ 
مگه بهت نگفته بودن که راهش خیلی سر راسته؟
مگه نگفتن که وسط راه زیاد نمون ، راه برو ، نذار دیر تر بشه…
مگه بهت نگفتن که خیلیا میخوان معطلت کنن که نرسی به داد حاکم  بیچارة شهر دل…
چرا گول باد و خوردی؟
چرا نفهمیدی که میخواد جلو راتو بگیره؟
چرا به ستاره ها نگاه نکردی؟
چرا نشنیدی که بهت التماس میکنن که برو ، زودتر برو تو شهر…
چرا نشنیدی که میگن خوابشون میاد ، منتظر صبح سحرن…؟
مگه ندیدی که چلچله ها دارن از تو جلو میزنن ؟؟
چرا سوار بالشون نشدی؟
مگه ندیدی  که غزال ها با اون چشمای قشنگشون از حسادت دارن کور میشن…
مگه ندیدی که قامت شاخة گل محمدی چقدر راسته در مقابل باد؟
مگه ندیدی که سالهاست جای پائی رو تن جاده نمونده؟
مگه از گلدسته های اونور دیوار بلند شهر بوی بی صدائی و سکوت 
رو احساس نمیکردی
چرا کمی بیشتر عجله نکردی؟
حالا شهر چراغونیه…
دروازه بان پیر لباس عوض کرده…
بقال شهر داره هل و گلاب میفروشه…
آهنگر شهر ، پتکشو گذاشته کنار و داره جلو دکه شو آب پاشی میکنه…
قناد، مفت ومجانی نقل و نبات پخش میکنه…
تو شهر سر و صدای زیادیه…
زنها دارن سرخاب به گونه هاشون میزنن که بچه هاشونو بغل کنن بیان تو میدون شهر…
تو رودخونه های شهر آب مثل اشک چشما زلاله و روش پُره از گلبرگای زرد و قرمز…
بوی بنفشه داره بیداد میکنه…
حاکم پیر رو ایوون قصر منتظره…
لباس نو نداره بپوشه…
با همون قبای کهنه و تاج رنگ و رو رفته و دل خسته اش داره از اون بالا به دروازة شهر نگاه میکنه…
دستاش داره میلرزه…
اما پاهاش هیچوقت نلرزیده…
چشماش هنوز خوب می بینه…
به دروازه بان شهر دستور داده که اومدنت رو با اشاره بهش خبر بده…
انگار صبح سحر داره میاد…
انگار سوار عشق داره از راه میرسه…
رو کاشی آبی رنگ بالای دروازه نوشته شهر دل…
دست دروازه بان شهر میره بالا…
حاکم شهر زیر لب زمزمه میکنه:
—  بالاخره اومدی… قدمت خوش ای عشق 

     آفریدگار عشق یار و یاورتان